بیاد دفاع مقدس؛ مسابقه دو و میدانی رزمندگان در خاک دشمن + عکس
بیاد دفاع مقدس؛ مسابقه دو و میدانی رزمندگان در خاک دشمن + عکس

یادداشتی از دکتر سیدامیر موسویان ریاست اسبق فدراسیون دوومیدانی کشور در خصوص طرح دویدن از تهران تا فاو.

نخل‌اسپورت-فکر کنم سال ۱۳۶۴ بود، چند وقتی بود که مسؤلیت فدراسیون را به دست گرفته بودم. همه اش دلم خرمشهر، آبادان بود، در آن مدت کوتاه، چندین بار به جبهه و برای دیدار با رزمندگان می رفتم. به نظرم رسید که به شکل ورزشی خدمتی به جبهه بکنم. طرح دویدن از تهران تا فاو را تهیه کردم. با ریاست وقت سازمان ورزش در میان گذاشتم و پس از کسب موافق، با تمامی نهادهای ذیربط: پلیس راه کشور، دژبانی منطقه جنوب، ادارات کل تربیت بدنی استان ها، هیئت های دوومیدانی استان ها، صدا و سیما، مدیریت پارس خودرو و… هماهنگی های لازم انجام شد.

از دوندگان استان تهران به ویژه جنابان حمید سجادی، حکم علی کاظمی و … دعوت شد و پس از موافقت، تیم ۲۰ نفره‌ای تشکیل گردید، و نامه ها از فدراسیون به هیئت های دوومیدانی و سایر نهادهای در مسیر، ارسال گردیده، و سرانجام با استارت طرح، از درب شرکت پارس خودرو و با سخنرانی بنده، و با دریافت هدایای کارکنان شرکت پارس خودرو، و صلوات کارکنان شرکت، برنامه با دویدن نفر اول، که جناب حمید سجادی بود آغاز گردید.

روش کار به این صورت بود که بنده در یک دستگاه سواری، و با حمل چندین میله گرد نیم متری و چکش و پارچه های قرمز و دو نفر دیگر که کار رساندن آب، یخ، دستمال خیس و … را برعهده داشتند، و نیز دونده دومی و به فاصله ۱ کیلومتر از دونده اول حرکت می کردیم. سپس در انتهای مسافت مورد درخواست دونده که تقریباً ۱۰ کیلومتر بود، یک میله با پارچه قرمز را در زمین و در کنار جاده می کوبیدیم، و می ماندیم تا دونده اولی به میله برسد، آنگاه دونده دومی را پیاده کرده، و دونده اولی پرچم کوچک امدادی را تحویل داده و سوار اتوبوس میشد، و دونده دومی شروع به دیدن میکرد. دونده بعدی از اتوبوس خارج و سوار خودرو سواری می شد، و ما برای کوبیدن میله در انتهای ۱۰ کیلومتر، و ابتدای۱۰ کیلومتری بعدی حرکت می‌کردیم.

از ساعت ۹ صبح تا ۱۳ کار ادامه داشت و در ساعت ۱۳ یک نفر درحال ادامه دویدن بود، و سایر بچه ها و خدماتی های مستقر در اتوبوس، در رستوران بین راهی در مسیر ناهار را میل می کردند. سرنشینان خودرو سواری و دونده ی در حال دو، پس اتمام غذای اتوبوسی ها، همراه با دونده ی اولی در رستورانی دیگر ناهار می خوردند.

این برنامه به همین صورت، از ساعت ۹ صبح تا حدود ساعت ۱۹ و تا تاریکی و به مدت ۱۰ روز ادامه داشت. البته در تمامی مسیر، خودرو پلیس راه در جلوی دونده و با فاصله و برای باز کردن راه و …حرکت میکرد، و خودرو دیگر پلیس در پشت سر دوند، او را ساپورت می کرد. در ورودی هر شهر نیز در ایستگاه پلیس راه، پلاکارد خوش آمد و … نصب شده بود و گروهی از مردم و بچه های هییت به استقبال می آمدند.

اطلاع رسانی توسط صدا و سیما و فرمانداری شهر ها قبلاً شده بود. پس از طی محدوده ی استان تهران و استان قم، وارد استان لرستان و ورودی شهر خرم آباد شدیم ، که مورد استقبال برادر ارجمندم جناب آسید مصطفی کریمی مدیرکل وقت تربیت بدنی لرستان و مقامات نظامی، انتظامی و اجتماعی و …. و هیئت دوومیدانی استان قرارگرفته، و پس از تشکر، و شنیدن شعارهای استقبال کنندگان، با بدرقه خودروهای سپاهی، ارتشی، انتظامی و … خرم آباد را ترک، و وارد شهرهای در مسیر خوزستان شدم. در هر ورودی مثل شهرهای قبلی، استقبال و بدرقه می شدیم. پس از مدتی وارد استان خوزستان، استان نخل های بی سر و شهیدان بی مزار و رزمندگان جان نثار شدیم. در بدو ورود مقاماتی چند بودند. البته کمتر ازشهرهای قبل. آن روزها همه ی اهواز منطقه جنگی بود و انتظار حضور پرجمعت را نباید می داشتیم، اما باز هم کسانی بودند. با این وجود مورد استقبال گرم دو برادر خوبم، جناب عبدالصاحب خیشکاران ریاست هیئت دوومیدانی استان و مربی و معلم زحمت کشم، و قهرمان ملی مان جناب عبدالغنی مرداسی قرار گرفته و با آنان برنامه ادامه ی مسیر را چک و هماهنگ کردیم.

سپس ناهار را بدون حضور دونده در حال دویدن، در یک کبابی در سه راه خرمشهر صرف کردیم. پس از صرف نهار، مسیر و برنامه را ادامه دادیم. طبق برنامه پس از ۹ روز، به ورودی آبادان رسیدیم، که برخی رزمندگان، پلیس راه و …حضور داشتند. وارد شهر شدیم. نزدیکی ذوالفقاری شدیم که ناگهان صدای خمپاره و … بلند شد. بچه هایی که تاکنون جبهه نیامده بودند، طبیعتاً دچار کمی وحشت شدند. در این لحظه اتوبوس ایستاد، سواری ما و وانت هدایا نیز ایستادند، موضوع را جویا شدم، مشخص شد که برخی درخواست بازگشت داشتند. برخی اصرار بر ادامه مسیر، برخی درخواست حرکت در شب و ….
به مشکل برخوردیم، به بچه ها گفتم سریع تصمیم بگیریم که زیر خمپاره ایم. ناگهان به ذهنم رسید که راننده وارد به شهر آبادان بود، به او گفتم مسیر امنی را می دانید؟ گفت جاده …. (یادم نمی آید). بچه ها با اتوبوس و سواری و وانت هدایا از آن مسیر رفتند، اما کسی نبود که راه را ادامه بدهد.

من دیدم که کار ناتمام می ماند و این مسیر تا بیرون از آبادان با دونده طی نمی شود، پرچم بزرگی را در دست راست گرفتم، پیام کارکنان پارس خودرو را در دست چپ و مسیر را تا بیرون از آبادان و زیر خمپاره و شیرجه روی زمین پریدن ها و بلند شدن ها و …. و تا مسیری امن دویدم. خیلی به من فشار وارد شد، من دونده ی سرعتی بودم ولی فوتبال هم بازی می کردم، لیکن ۵ سال از زمان گذشته بود و من دیگر تمرین نداشتم. مقداری مانده به محلی امن، اتوبوس بچه‌ها و وانت و سواری به من ملحق شدند، و به اتفاق لندکروز جبهه بچه ها به نوبه و طبق روال روزهای قبل مسیر باقیمانده را دویدند. برنامه را ادامه دادیم تا به پل لوله ای که برای تسخیر فاو زده بودند رسیدیم و وارد ورودی فاو شدیم.

فرماندار نظامی ایرانی فاو و … در تاریکی از کاروان ما استقبال کردند، سپس با عبور با وقفه از میان گرازهای وحشی در مسیر و گاهی توقف، وارد سنگرهای گروهی رزمندگان شدیم، بچه ها استراحت کردند، با فرماندار برنامه دو روزه ی مسابقه ۵گانه (دو۵۰متر سرعت، دو۶۰متر با مانع، پرس طول، پرتاب نیزه، پرتاب وزنه،) را هماهنگی کردیم. البته متوجه شدم که فرماندار نظامی ایرانی فاو، جناب ولی پور، بچه محل و هم مسجدی من بود.

شب عراقی ها فاو را خمپاره باران کرده و منور می زدند، بچه بیشتر ترسیدند، بالاخره شب به پایان رسید و صبح برنامه را یک روزه تمام کرده و به سلامتی برنامه دو صحرانوری به مسافت تقریبی ۱۱۲۰ متر و نیز مسابقه دوومیدانی در ۵ رشته پایان یافت، و هدایای قهرمانان اهدا گردید، و هدایای کارکنان پارس خودرو نیز نوبل شد، و کاروان بدون بنده و …، به سلامتی به تهران برگشت. البته طبق برنامه و عدم هماهنگی و اطلاع رسانی، هیچ کس به استقبال مان نیامد، چون به صدا و سیما و …. نگفتیم و می خواستیم مانند رزمندگان با بدرقه و صلوات برویم و در سکوت، غریبانه برگردیم. در همین جا از همه ی دست اندرکاران این برنامه تشکر می کنم، به ویژه از دوندگان این برنامه، هم برای صبوری و هم برای تحمل سختی های مسیر تا فاو، و هم بابت شب هایی که من با سوزن داغ شده تاول های آنها را می ترکاندم و صبح با همان پا می دویدند.

انتهای پیام/

  • نویسنده : دکتر سیدامیر موسویان